ای خدا جون تنهام نزار که بی تو هیچم
فقط بدون واسم خیلی عزیزی

دلم می خواهد فریاد بکشم
فریادی بلند
انقدر بلند
تا لحظه ای
فقط لحظه ای
دلم از این زندان بی کسی
گریخته
و در این شب هجران
لحظه ای
و فقط لحظه ای
نور ماه را تجربه کند
دلم می خواهد انقدر بلند فریاد بکشم
تا نفسهای تنهایی ام
کوه را مرتعش سازد
انقدر مرتعش
که عالم
برای لحظه ای
فقط لحظه ای
سکوتم را احساس کند
وقتی که فریاد بلندم
روحم را با تو صیقل می دهد
و چیزی جز
هیچ
نصیب ام نمی شود
اری من فریاد می کشم
تا از انچه که تقدیر برایم رقم زده
شکوه کنم
اما
تو از این فریاد چه می فهمی؟
چیزی جزانچه من از ان فریاد می کشم
اری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۶ ساعت 1:26 توسط اسیر تو....
|
وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .