زائر بارانی....

یکی شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه ی لیلا

نشست . عشق ،آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام

 الستش کرده بود . گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق

 دارم کرده ای . خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم ،

 تو مجنونم نکن .مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من

 نیستم . گفت ای دیوانه ، لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم

 سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی . عیدتون

مبارک

 

 زائري باراني ام ، آقا به دادم مي رسي؟ بي پناهم خسته ام، تنها،

 به دادم مي رسي؟ گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام ضامن

چشمان آهوها، به دادم مي رسي؟ از کبوترها که مي پرسم نشانم

 مي دهند گنبد و گلدسته هايت را، به دادم مي رسي؟ ماهي

افتاده بر خاکم لبالب تشنگي، پهنه ي آبي ترين دريا، به دادم مي

رسي؟ ماه نوراني شب هاي سياه عمر من ماه من ، اي ماه من، آيا

 به دادم مي رسي؟ من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا، به دادم مي رسي؟ باز هم مشهد ،

مسافرها، هياهوي حرم يک نفر فرياد زد: آقا به دادم مي رسي؟

میروم تا کوی دوست

دو روز مانده به پایان جهان, تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها

 دو روز خط نخورده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیبشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد

وبیراه گفت, خدا سکوت کرد. جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت, خدا سکوت کرد . آسمان و

 زمین و را به هم ریخت, خدا سکوت کرد.

به پرو پای فرشته و انسان پیچید,خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده را دور انداخت.خدا سکوت

 کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم, اما یک

 روز دیگر هم از دست رفت. همه روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک

 روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز ...با یک روز چکار می توان کرد؟

خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند, گویی هزار سال زیسته است و آنکه

 امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.آنگاه سهم یک روز زندگی را در

 دستاش ریخت وگفت: حالا برو زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت

کند. می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با

خودش گفت: وقتی فردایی ندارم, نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت

زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را

 نوشید . زندگی را بویید. چنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود, می تواند بال بزند,

 می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد, زمینی را مالک نشد, مقامی را به دست نیاورد, اما... اما

 در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید, روی چمن خوابید, کفشدوزکی را تماشا کرد,

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که

 دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت

 برد و سرشارشد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد, اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او در گذشت.

کسی که هزاران سال زیسته بود!

خسته ام...

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
 
سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری
 
با نگاهی سرشکسته ، چشم هایی پینه بسته
 
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
 
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
 
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
 
عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی
 
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
 
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
 
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
 
مینویسم یادگاری
 
تا بماند روزگاری
 
گر نماند روزگاری
 
این بماند یادگاری...

یا امام رضا....

صلی الله علیک یا اباالحسن


یا علی بن موسی الرضا


یا امام رضا سلام

اقا جون من شرمندتم

باورم نمیشه که داری مارو میطلبی

باورم نمیشه که هفته دیگه  میام بپا بوست

اقا جون

تو خیلی مهربونی

تو خیلی رئوفی

پس منو بخشیدی؟

ازت ممنونم

ممنونم که منو بخشیدی و بعد از اینهمه سال داری میطلبیم

اقا جون شرمندتم

دل خوش از آنیم که حج می رویم.........

غافل از آنیم که کج می رویم  ..............


کعبه به دیدار خدا می رویم..............

او که همینجاست کجا می رویم......

 

 

حمد...

حمد مخصوص خدایی ست که شفایمان داد بعد از آنکه مریض شدیم

حمد مخصوص خداییست که هدایتمان کرد بعد از آنکه گمراه شدیم

حمد مخصوص خدایی ست که آراممان کرد بعد از آنکه بی تاب شدیم

حمد مخصوص خدایی ست که بینایمان کرد بعد ازآنکه کوردل شدیم

حمد مخصوص خدایی ست که روزیمان داد

حمد مخصوصخدایی ست که گناه کردیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که توبه نکردیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که عصیان کردیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که دروغ گفتیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که غیبت کردیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که توبه کردیم و روزیمان را بیشتر کرد

حمد مخصوص خدایی ست که توبه شکستیم و بازروزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که گرسنه دیدیم و رد شدیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که یتیم دیدیم و دستی بر سرش نکشیدیم و باز روزیمان داد

حمد مخصوص خدایی ست که همه چیز را دید، گناهان ما را پوشاند، راهنمافرستاد و همه را نادیده گرفتیم؛

و هنوز روزیمان می دهد

زیر سقفش جایمان می دهد

از نعماتش بر ما ارزانی می کند

از خورشیدش بر مامی تاباند

هنوز آسمانش را بر ما بی آب نکرده

هنوز زمین ش را امر به بلعیدن ما نکرده

هنوز می خندیم

هنوز بازی می کنیم

هنوز پشت ویترین می رویم و فقط برای خود می خریم

هنوز بهترین ها را جلویمان می گذاریم واگر لطفی کنیم ته مانده و غذای درجه چند به دیگران می دهیم

هنوز از اینکه فقیری را، گرسنه ای را، کهنه پوشی را کنار خود بنشانیم و غذایی با هم بخوریم و کمی هم با او بخندیم، سر باز میزنیم

و خدا هنوز بر ما نعمت می دهد

خدایی که رحمتش بر غیضش سبقت دارد

خدای آسمانها و زمین

اَرحَمَ الراحِمین

اَکرَمَ الاَکرَمین

غیاثَ المُستَغیثین

سَتّارَ العُیوب

غَفّارَ الذُنوب

قابِلُ التَوب

ساتِرُ العَورات

مُجیبُ الدَعَوات

اِلهَ العالمین

رَبّ
 
 
 
 
من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود ودریا و دریا.....

 

 

مریض عشق تو هستم دوا نمی خواهم

تو درد داده ایم من شفا نمی خواهم

اگر چه  غرق نیازم ولی خدا داند

که جز سلامت تو در دعا نمی خواهم

کنون که رو زده ام من به صاحت لطفت

مگو که غرق گناهی تو را نمی خواهم

 

عشق خدا...

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد!

می توانست اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. دل سیاهم را دید اما

سنگش نکرد و باران محبتش را همچنان بارید با این امید که روزی این صفحه دل کدر

 و مات پاک شود. زلال زلال چون آیینه ٬ چون آب. هر آنچه گفتم باور کرد و هر بهانه ای

 آوردم پذیرفت هر چه خواستم عطا کرد و هر گاه خواندمش بر درگاه دل حاضر

یافتمش.

اما من هرگز حرفش را باور نکردم. وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را

بستم تا زیبایی جمالش را نبینم و گوش هایم را نیز ٬ تا صدای مهربانش را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آنکه خدا با من و در من بوود. تنها کسی که حرف هایم

 را پذیرفت و باور کرد. با این همه گناه ٬ این همه تباهی ٬ این همه سر افکندگی٬ و

آنگاه نجاتم داد.

نمی دانم چگونه؟ اما در کمترین زمان ممکن از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره

 احساس آرامش کردم . گفتم : خدای عزیز! بگو چه کنم؟


خدا گفت : هیچ! فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنارت

هستم. بی آنکه مرا بخوانی٬ همیشه مرا در کنار خویش خواهی یافت٬ بی آنکه

بگویی ٬ خواهم شنید حرف های دلت را . و بی آنکه بخواهی ٬سبد سبد مهر نثارت

خواهم کرد.


گفتم: چگونه عشقت را بپذیرم؟ اصلا این دل سیاه٬ این ذل زشت٬ این دل پلید٬ این دل

 پر گناه را آیا جایی مانده تا عشقت در آن جای گیرد؟ عشق تو مخصوص دل های پاک

 است و معصوم و بی گناه.


و خدا باران مهرش را بر کویر خشک دلم باراند و با لبخندی هر چه زیبا تر گفت: من

کسانی را که دل سیاه خود را زیر پا له می کنند و با حسرتی جانکاه به سراغم می

آیند دوست تر دارم!


پرسیدم چرا اصرار داری تا باورت کنم؟


گفت: اگر مرا باور کنی٬ خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری٬ وجودت آکنده

از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی دست می یابی که در جستجوی آنی

 و دیگر نیازی نیست برای ساختن کاخ رویایی خوشبختی ٬ خود را به زحمت بیندازی.

 چرا که با من خوشبخت ترین خواهی بود. چیزی نخواهد بود که تو نیازمند آن باشی و

 نداشته باشیو چرا من و تو یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق ٬آرامش مطلق

و نور مطلقم و از هر چیز بی نیاز. اگر عشقم را بپذیری ٬می شوی عشق نور ٬آرامش

و بی نیاز از همه چیز و همه کس.


دست در دستان مهربانش نهادم و دل به عشقش دادم. با هم راه سپردیم در کوچه

های تنگ زندگی . اما دیگر نه هراسی از طوفان داشتم٬ نه از تاریکی. نه از گم شدن

٬ و نه از آوار غم ها. چرا که با او بی نیاز شدم. با رسیدم به عشق٬ به نور٬ به آرامش٬

به هر آنچه که اوست. به هر آنچه نیکی و خوبی.