اشکی که بی صداست
شریک سقف من نیستی بزار همسایه باشیم و
فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکممممممم
شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو
همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکممممممم
فقط در هفته یک لبخند لبتو قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی بیا و شمع و روشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش
کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش
سلامی کن گه و گاهی بنام آشنا بر من
همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن
غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن
اگه دیدی منوبشناس نمیگم اینکه یادم کن
یه عشق نابسامانو چه سامانی از این خوشتر
شکایتنامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 21:55 توسط اسیر تو....
|
وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .