همین مارا بس...
هنگام رکوع خود نگین بخشیدی
آب از دل چاه بر زمین بخشیدی
جان در طبق عشق نهادی
یکشب آن را به محمد امین بخشیدی
در دانه روزگار مولای شماست
آن مرد ترین سوار مولای شماست
در مدرسه عشق سرافرازانید
چون صاحب ذوالفقار مولای شماست
داماد پیمبری همین ما را بس
تو فاتح خیبری همین ما را بس
از تشنگی روز جزا باکی نیست
چون ساقی کوثری همین ما را بس
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:55 توسط اسیر تو....
|
وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .