یکی شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه ی لیلا

نشست . عشق ،آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام

 الستش کرده بود . گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق

 دارم کرده ای . خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم ،

 تو مجنونم نکن .مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من

 نیستم . گفت ای دیوانه ، لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم

 سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی . عیدتون

مبارک

 

 زائري باراني ام ، آقا به دادم مي رسي؟ بي پناهم خسته ام، تنها،

 به دادم مي رسي؟ گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام ضامن

چشمان آهوها، به دادم مي رسي؟ از کبوترها که مي پرسم نشانم

 مي دهند گنبد و گلدسته هايت را، به دادم مي رسي؟ ماهي

افتاده بر خاکم لبالب تشنگي، پهنه ي آبي ترين دريا، به دادم مي

رسي؟ ماه نوراني شب هاي سياه عمر من ماه من ، اي ماه من، آيا

 به دادم مي رسي؟ من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا، به دادم مي رسي؟ باز هم مشهد ،

مسافرها، هياهوي حرم يک نفر فرياد زد: آقا به دادم مي رسي؟